محمد على مجاهدى

511

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

كاش از حديث بزم يزيد و ، شه شهيد * دل ؛ خون شدى ، ز ديدهء حسرت برون شدى گر شور شام را ، به حكايت درآورند * آشوب بامداد قيامت ، برآورند 11 اى چرخ ! تا درين ستم آباد ، كرده‌اى * پيوسته خانه ستم ، آباد كرده‌اى ! بنياد عدل و داد ، بسى داده‌اى به باد * زين پايهء ستم كه تو بنياد كرده‌اى تا داده‌اى ، به دشمن دين كام داده‌اى * يا خاطرى ز نسل خطا ، شاد كرده‌اى از روده معاويه و ، زاده زياد * تا كرده‌اى ، به عيش و طرب ياد كرده‌اى آبى ، نصيب حنجر سرچشمه حيات * از چشمه‌سار خنجر فولاد كرده‌اى ! سرحلقه ملوك جهان را به عدل و داد * در بند ظلم و ، حلقه بيداد كرده‌اى اى كج‌روش ، به پرورش هر خسى ، بسى * جور و جفا به شاخه شمشاد كرده‌اى تا برق كين به گلشن ايمان و دين زدى * آفاق را ، چو رعد پر از داد كرده‌اى چون شكوهء تو را به درِ داور آورند * دود ، از نهاد امكان برآورند 12 خاموش ( مفتقر ) ! كه دلِ دهر آب شد * وز سيل اشك ، عالم خراب شد خاموش ( مفتقر ) ! كه از اين شعر شعله‌بار * آتش به جان مرد و زن و شيخ و شاب شد خاموش ( مفتقر ) ! كه ازين راز دل گداز * صاحبدلى نماند مگر دل كباب شد خاموش ( مفتقر ) ! كه ز برق نفير خلق * دود فلك برآمد و خَرقِ حجاب شد خاموش ( مفتقر ) ! كه بسيط زمين ز غم * غرق محيط خون شد و ، در اضطراب شد خاموش ( مفتقر ) ! كه ز بيتابىِ ملك * چشم فلك سرشك فشان چون سحاب شد خاموش ( مفتقر ) ! كه ز دود دل مسيح * خورشيد را به چرخ چهارم ، نقاب شد خاموش ( مفتقر ) ! كه درين ماتم عظيم * آدم به تاب آمد و ، خاتم ز تاب شد كس جز شهيد عشق ، وفايى چنين نكرد * وز دل قبول بار جفايى چنين ، نكرد